زنده گی
چه فرق می کند
زندگی
زندگی باشد
یا زنده گی
شاید بهتر باشد
زندگی را
زنده گی
کرد
و می دانم دلم را برده ای و دلت را پس نمی دهم!!!
چه فرق می کند
زندگی
زندگی باشد
یا زنده گی
شاید بهتر باشد
زندگی را
زنده گی
کرد
تکه ها را بند میزنم
در کنار یکدیگر
و می شود قلبی
هر چند بند خورده
اما
می شود
قلبی
زندگی آهسته تر
آرام
می خواهم در اندیشه چشمانش
شناور شوم
و خود را گم کنم
در آغوشی
بی دریغ
يك جرعه جام هي بهشتي به كام بود...
تو مرا می فهمی من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی یك انسان است
تو مرا می خوانی من تو را نابترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی
آرزویم این است: نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی، عاشق آن كه تو را میخواهد، و به لبخند تو از خویش رها میگردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت میخواهد


کنار پنجره مي ايستم و از پنجره صورت پائيزي ات را تماشا مي کنم برگهاي زرد آويزان بر سرشاخه هاي درختانت را و زيبايي نقشهاي رنگارنگ صورتت را پيش از آن که دست مال باد شود تماشا مي کنم.
چرا چهره ات اين قدر برايم کدر است ؟ چرا مردمانت اين قدر سايه هايشان تيره است ؟ چرا درون سياهي سايه ها آدم گم شده است ؟ آفتابت کجاست ؟ رقص موسيقي درون کوچه هاي تو در توي شهر کجا رفته است؟ تو بد شدي يا مردمانت يا من ؟ اي روزگار